از خواب می پرم ز صدایی شبیه هیچ
این بار چندم است... ندایی شبیه هیچ -
بیدار می کند منِ آشفته حال را
می پرسم از هجوم غمم این سوال را:
آیا صدای غرش رگبار اشک توست؟؟
آری؛ صدا، صدای شرربار اشک توست
□
بارانْ همیشه مرهمِ چشمانِ خسته است
وقتی که قابِ پنجره را غم شکسته است
اما نبار... جای تو من گریه می کنم
تا مرهم ات شوم، منِ «زن» گریه می کنم
اعجازِ آتشینِ سیاوش به چشمِ توست
این اشک نیست؛ شعله ی آتش به چشمِ توست
آتش نریز... جانِ غزل! می کُشی مرا
داری به آسمانِ غزل می کِشی مرا
ای شاعرانه تر ز شبِ شعر، چشمِ تو!
در جانِ من نشانده تبِ شعر، چشمِ تو!
بر شعرِ من زمین و زمان رشک می برند
چون بوسه می زند به لبِ شعر، چشمِ تو
مفعولُ فاعلاتْ... دَدَم دَم... دَدَم دَدَم...
می رقصد از دف و طربِ شعر، چشمِ تو
تنهاترین ستاره ی شب های شعرِ من!
تنها ردیفِ منتخَبِ شعر، چشمِ تو
حتی ردیف و قافیه از دست می روند
وقتی رئیسِ انجمنِ شعر، چشمِ توست!
چشمت چه می کند که غزل در غزل تو را
در شعر می کِشم... وَ عسل! در غزل تو را -
ممزوج می کنم... نه؛ ولی پیش از این خدا،
کرده ست بی مضایقه حل در غزل تو را
اصلن خدا همین که تو را آفرید، بعد،
قدری تأَمَّلَ فَنَزَلْ... در غزل تو را!
حالا اگر چه صاحب این بیت ها تویی
اما هنوز، من به عملْ در غزل تو را ـ
مجبور می کنم که بخندی به روی شعر...
مجبور می کنم به بغل در غزل تو را...
□
آغوش... خنده... بوسه... دو چشمت... نگاه... حیف...
این ها فقط میانِ غزل بود و... آه؛ حیف...
حالا دوباره این من و این اشک های تو
آتش نریز... می کُشی ام... من فدای تو...
«لیلی»
:::
پ.ن: زن که گریه می کند، یعنی شانه های مردش را می خواهد... مرد که گریه می کند، هیچ کس را نمی خواهد... هیچ کس...