باران

در امتداد خیابان، قدم زدن با تو...

به شوق موی پریشان، قدم زدن با تو...

صدای خش خش برگ درخت، در پاییز

وَ زیر نم نم باران، قدم زدن با تو...

چه اتفاق قشنگی: من و تو و باران

وَ پا به پای درختان، قدم زدن با تو

دلم شبیه دو چشمت؛ شبیه دریایی ست

دچار عرصه ی طوفان...

قدم زدن با تو،

شبیه معجزه آرام می کند آن را

- کنار سبزه و ریحان قدم زدن، با تو -

(مربع)

ببخش این غزلم را که عاشقانه شده

که گیج می کند این سان قدم زدن با تو،

مرا... تو را... غزلم را... و عشق را... همه را...

ببخش... نقطه ی پایان.

«لیلی»

بیـــــا..

ز درد بی کسی به غم دچار می شوم؛ بیا

برای بودنِ تو بی قرار می شوم؛ بیا

شبی شبیه سرمه گر به چشم من قدم نهی،

به خیر مقدمِ تو اشکبار می شوم؛ بیا

شرر به جان تشنه ام نزن وگرنه عاقبت،

به جان تشنه ات قسم، شرار می شوم؛ بیا

تو در کمین نشسته ای؛ عقاب گشته ای که من،

شکار پنجه ات شوم؛ شکار می شوم؛ بیا

همانقَدَر ز جامِ مِی خراب می شوی که من،

همانقَدَر ز جامِ مِی خمار می شوم! بیا

گل از گلت نمی شکفت اگر خزان ادامه داشت

فقط به خاطر خودت بهار می شوم... بیا

«لیلی»

:::

پ.ن: نداریم! :دی

ماجرای چشمانت

سایه ای روی دفترم افتاد... دستی آمد... وَ عقل را خط زد

بی گمان سایه، عشق بود؛ آخر، رفت تا انتهای چشمانت

 

من دویدم پی اش، دویدم تا، نگُذارم که گم شود؛ اما،

تا به خود آمدم، "خود"م گم شد ـ گم شدم لابه لای چشمانت ـ

 

گم شدم، راه بازگشتی نیست... مثل یک کورِ بی عصا شده ام

عشق باید به من نشان بدهد، راه را با عصای چشمانت

 

گم شدم... گم شدم... نمی بینی؟ دارم از ترس بی تو می لرزم

ترس... ترس از تو... ترس از دوری... می گذارم به پای چشمانت

 

می گذارم به پای چشمانت، این هوای خراب را... باید،

بگُذاری کمی عوض بکند، حالِ من را هوای چشمانت

تو که چشمانِ خویش می بندی! من نگاهم به چشم هایت بود

تو که داری به عشق می خندی... منم و ماجرای چشمانت

«لیلی»

:::

پ.ن:

ادامه مطلب رمزدار، فایل صوتی همین شعر با صدای خودم... رمز همون قبلیه.

ادامه نوشته

مثل...

مثل برگه های شعرهای جامانده

از دو شاعرِ

هم دردِ

هم کلامِ

هم مسیر

روی آخرین صندلی دو نفره ی اتوبوس


مثل خستگی های چند هفته ایِ جا مانده

روی پاها و لابه لای انگشت های نزدیک ترینِ آدم های دووور


مثل دخترِ دیوانه ی دل به موج ها سپرده ی تنهای جامانده

در ساحل


مثل آرزوهای جامانده

بین دغدغه های گاه و بیگاهِ این زندگیِ شلوغ


مثل حرف های در گلو جامانده ی

نوشته نشده در نامه های عاشقانه ی گم شده 

میانِ کاغذهای 

سیاه و

سفید و 

کاهی


مثلِ ردپای جامانده 

از پیاده رَوی

روی برف های تازه باریده 


مثل برف آب نشده ی جامانده

روی قله ی کوه

- در بهار - 


مثل ناخدای جامانده

از کشتی


مثل بچه کبوتر جامانده

از پرواز


مثل ماهی جدا شده از گروهِ جامانده

در تور ماهیگیر


- مثل همه ی جاماندن های احتمالی -


حتی مثل جاماندنِ

آدم های دیر رسیده به ایستگاه قطار


حتی مثل پاهای جامانده

روی 

تنها مینِ ضد نفرِ زیر خاک مانده از دورانِ جنگ


حتی جامانده تر از این ها


و جامانده تر

از اسکناس مچاله شده ی خرج نشده ی جامانده 

در جیب شلوار 


و حتی جامانده تر از 

بچه های دبیرستانی خواب مانده ی جامانده 

از جلسه ی امتحان نهایی 

است

دلم؛


که جا مانده در جایی حوالی چشمانت...

«لیلی»

:::

پ.ن 1: ادامه مطلب رمزدار، فایل صوتی همین شعر با صدای خودم

پ.ن 2: آقا خو فکر منم بکنین خو من مثلا پاشم بیام رمز بدم خودم الکی که بیاید صدامو بشنوفین؟؟ نمیشه کو! :دی

پ.ن 3: خواستم چیزی بگم، ولی بیخیال. این پستم رو خیلی دوس دارم، نباس با گفتن یه سری چیزا حال و هواشو خراب کنم. 

پ.ن 4: سارا! سری بهم نمی زنی؟!

ادامه نوشته

فال

انار از دستم افتاد، از دلش خون ریخت در فنجان

وَ عشق از مستی چشم تو بیرون ریخت در فنجان

از اول فال من این بود، یا... هر چه... نمی دانم

فقط می دانم از چشم تو افسون ریخت در فنجان

چقدر از عشق می ترسیدم اما بر سرم آمد

چقدر از هجر... آن را دور گردون ریخت در فنجان

برایم گریه یک مفهوم دور از ذهن بود اما

تمام اشک های رود کارون ریخت در فنجان

نمی شد ظرف مجنون را دوباره بشکند لیلی

که در چشمان لیلی قلب مجنون ریخت در فنجان

«لیلی»

:::

پ.ن 1: نقد؟! :)

پ.ن 2: گرچه دوری میکنم، بی صبر و آرامم هنوز/ می نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز(وحشی بافقی)

پ.ن 3: باید از سارا بنویسم... یا به سارا... یا با سارا... سارا! دلم برات تنگ شده... نمیای؟

باران

دیشب 

آسمان تپید

نسیم وزید

و

باران گرفت

امروز

رنگین کمان به آسمان آمد

قاصدکی از کنارم گذشت

و

کبوتری پشت پنجره ی اتاقم نشست

همه ی چیزهای خوب دارند "باهم" اتفاق می افتند

لیلی!

نکند

تو به دنیا آمده ای؟!

«لیلی»

:::

پ.ن: 

از خودم به خاطر تأخیر در آپ کردن به مناسبت تولدم عذرخواهی می کنم! :)))

پیاز داغ

پیازش چشمانم را می سوزاند

داغی اش دلم را...  

لیلی!

پیاز داغ حرف هایت را کم کن! 

«لیلی»

غزل، رنگ چشمان توست

خط به خط، واژه - واژه، حس کردم، که غزل، مثل آسمان، آبی ست

آبی اش مثل آب... مثل شهاب... آبی اش مثل کهکشان آبی ست


خط به خط، بیت - بیت، حس کردم، که غزل رنگ چشم های تو است

چشم های تو مهربان هستند... (رنگ چشمان مهربان، آبی ست)


صحبت از چشم توست؛ می بوسم، چشم زیبای مهربانت را

بوسه هایی که عاشقت بکنند... بوسه هایی که رنگشان آبی ست


سطر سطر غزل پر از رنگ است... سرخ، یاسی، بنفش، نیلی، سبز

بین رنگین کمان این ابیات، رنگ بیت تو بی گمان آبی ست


خط به خط برگه ها سیاه شدند - برگ برگ - از هزار شعر سپید

یک ورق خورد دفتر شعرم، وَ غزل نیز همچنان آبی ست...


«لیلی»

:::

پ.ن: خیلی ها میرن... این قانون زندگیه که آدما باید برن... مهم نیست چجوری... یکی میره یه شهر دیگه و تنهات میذاره... یکی درگیر زندگی خودش میشه و تنهات میذاره... یکی از دستت می رنجه و تنهات میذاره... یکی تصمیم میگیره که تنهات بذاره و تنهات میذاره... یکی هم می میره و تنهات میذاره...

این قانون زندگیه که آدما باید برن... تو میری، اون میره، من هم میرم... همه مون حداقل یه نفر رو گذاشتیم و رفتیم و حداقل یه نفر ما رو گذاشته و رفته... 

زندگی جاریه... حتی اگه یکی با رفتنش بزرگترین شوک رو وارد کنه... حتی اگه همه رفته باشن...

زندگی ادامه داره و من قرار نیست جلوش کم بیارم...

زندگی جریان داره... مثل آب... مثل بارون... مثل رود...

زندگی آبی ست...

زندگی زیباست...

:)

+

لیلی!

از وقتی که رفته ای

بهتر از تمام مردم دنیا می شناسم

چشم های با گریه خواب رفته را

«لیلی»

++ 

چقدر دلتنگ دیدارم(رضا شیری)

...

مثل لباس مشکی و اشک

دیگر

تا هــمـــیـــشــــــــــــــه

همراهند

پدر و بوی کافور

بوسه و پیشانی سرد

صدای گرفته و یاسین...

«لیلی»

باور نمی کنم...

دروغ است

دروغ است

دروغ...

لیلی!

رمضان برای من تمام نخواهد شد

تا با چشمان خودم نبینمت!

«لیلی»

:::

پ.ن 1: اینجا هوا سرده... اینجا... یودیگا...

پ.ن 2: داره می ایسته کم کم... 

پ.ن 3: زود خوب شو... 

پ.ن 4: ...

نگذار...

نگذار

جای گرم نفس های گرمت

آنقدر خالی بماند

که دیگر هیچ وقت نشود

یخ تنم را آب کرد

لیلی!

تا به حال

سابقه نداشته است

کسی از سردخانه به خانه برگردد... 

«لیلی»

:::

پ.ن: «به خاطر تو التماس کردم؛ با لب هایی که خواهشم بلد نیست» اینو علی لهراسبی تو آهنگ راه شمالی میگه. اما فقط "میگه"... (دانلود)

پ.ن: حتما سری به اینجا بزنید.

دریا

بوسه می زنند

موج موج دریای شمال

به خاطرات مشترکی که هست

بین من و تو و دریای...

شمال و جنوب؛ چه فرقی دارند؟

جز اینکه اینجا دریا متلاطم است و آنجا آرام

تفاوت زیادی نیست

فاصله اش چیزی در حدود فاصله ی بین تلاطم قلب من و آرامش چشم توست؛

یا به عکس... تلاطم قلب تو و آرامش چشم من...

می بینی؟؟ تفاوت زیادی نیست

...

نقشه جغرافیایم را برعکس میگیرم

حالا دریای من، دریای جنوب است

سنگ هم دارد...

باد هم دارد...

موج هم دارد...

قایق هم دارد...

لنج هم دارد...

مرغ دریایی هم دارد...

آفتاب... نه؛ اما به جایش ابر دارد...

...

اگر تو بودی خیلی چیزهای دیگر هم داشت

مثل لبخند

مثل بوسه

مثل شعر

مثل عشق

فقط حیف که وقتی نقشه را می چرخاندم،

تو هم چرخیدی و

شمال شدی!!

...

ده + دو تا...

لیلی!

حالا آن طرف دریا ده + دو لنج می بینم

اگر این یک مسئله ی ریاضی باشد

حساب کن

به ازای هر کدام از آن ها

چند بوسه...؟؟؟

«لیلی»

عقب تر بایست...

عقب تر بایست

و اینقدر بی تابی نکن

این بار چندم است... نمی دانم

آن قدر این کار را تکرار کرده ام

که حسابش حسابی از دستم در رفته است

...

عقب تر بایست... چند بار بگویم؟؟

این بار باید دقیق تر اندازه بگیرم

یک... دو... دو وجب و چهار انگشت: تو

یک... دو... دو وجب: من

ساده حساب کنی، ـ آغوشمان را می گویم ـ

اصلن؛ هر جور هم حساب کنی، چهار انگشت اختلاف دارند

...

جلوتر بیا لیلی!

می خواهم یک بار دیگر ایمان بیاورم

که چیزی جز اعجاز نمی تواند

اینطور قوانین ریاضی را به هم بریزد...

دو وجب و چهار انگشت = دو وجب!!

«لیلی»

:::

پ.ن:

معذرت که نیستم.. کم ام.. گم ام.. خوبم.. خوب باشید :)

تردید

چشم هایم را که می بندم

تو را می بینم

که نشسته ای در کنارم

دستت را به سویم دراز می کنی

و آغوشت را

سخاوتمندانه به من می بخشی

 

چشمانم را که می بندم

تو را می بینم

و نگاه خیره ات را در چشمانم

که می گوید به من

تمام آنچه را

که نگفته است هرگز به هیچ کس دیگری

 

چشمانم را که می بندم

تو را می بینم

با آن لبخند همیشگی

که دیوانگی های دخترانه ی من بر لب هایت می نشاند

و ترغیب می کند مرا

که تا همیشه

ادامه دهم

به وظیفه ی خطیر کاشتن لبخند بر لب های بسته ات

 

لیلی!

حالا می فهمی

دلیل تردیدهایم را

برای باز کردن چشمانم؟؟

«لیلی»

:::

پی نوشت:

جدی... خیره و مات... عصبانی... و حتی اشکش انگار از تبِ عصیانش باشد... دنبال چه اند این چشم ها؟!

راضی به مردنت می شوم...

راضی به مردنت می شوم

تنها در صورتی که

بسپارند به من

پیکر بی جانت را

لیلی!

آن وقت

قسم میخورم

که انگشتانم

هر یک، پیامبری شوند

روح القدس تر از عیسی!

«لیلی»

نفس راحت

نفس راحتی می کشم

و لبخندی از رضایت

بر لبم می نشیند

لیلی!

وقتی که به "دارد" می رسد

آخرین گلبرگِ باقی مانده از شاخه ی گلِ رُز...

«لیلی»

:::

پ.ن:

دو روز میری خونه میایی، شصت نفر آپ کردن! عی بابا!

حد مستی

می ارزد

که حد بزنند

بی پروایی چون من را

حتی بیشتر از ۷۴ ضربه شلاق

لیلی!

وقتی که بدمستی میکنم

با نوشیدنِ شرابِ شعر از چشمانِ روشنت!

«لیلی»

:::

پ.ن: لینک دوستامو مرتب کردم؛ همه هستین؟؟

آتش نریز...

از خواب می پرم ز صدایی شبیه هیچ

این بار چندم است... ندایی شبیه هیچ -

بیدار می کند منِ آشفته حال را

می پرسم از هجوم غمم این سوال را:

آیا صدای غرش رگبار اشک توست؟؟

آری؛ صدا، صدای شرربار اشک توست

بارانْ همیشه مرهمِ چشمانِ خسته است

وقتی که قابِ پنجره را غم شکسته است

اما نبار... جای تو من گریه می کنم

تا مرهم ات شوم، منِ «زن» گریه می کنم

اعجازِ آتشینِ سیاوش به چشمِ توست

این اشک نیست؛ شعله ی آتش به چشمِ توست

آتش نریز... جانِ غزل! می کُشی مرا

داری به آسمانِ غزل می کِشی مرا

 

ای شاعرانه تر ز شبِ شعر، چشمِ تو!

در جانِ من نشانده تبِ شعر، چشمِ تو!

بر شعرِ من زمین و زمان رشک می برند

چون بوسه می زند به لبِ شعر، چشمِ تو

مفعولُ فاعلاتْ... دَدَم دَم... دَدَم دَدَم...

می رقصد از دف و طربِ شعر، چشمِ تو

تنهاترین ستاره ی شب های شعرِ من!

تنها ردیفِ منتخَبِ شعر، چشمِ تو

حتی ردیف و قافیه از دست می روند

وقتی رئیسِ انجمنِ شعر، چشمِ توست!

 

چشمت چه می کند که غزل در غزل تو را

در شعر می کِشم... وَ عسل! در غزل تو را -

ممزوج می کنم... نه؛ ولی پیش از این خدا،

کرده ست بی مضایقه حل در غزل تو را

اصلن خدا همین که تو را آفرید، بعد،

قدری تأَمَّلَ فَنَزَلْ... در غزل تو را!

حالا اگر چه صاحب این بیت ها تویی

اما هنوز، من به عملْ در غزل تو را ـ

مجبور می کنم که بخندی به روی شعر...

مجبور می کنم به بغل در غزل تو را...

آغوش... خنده... بوسه... دو چشمت... نگاه... حیف...

این ها فقط میانِ غزل بود و... آه؛ حیف...

حالا دوباره این من و این اشک های تو

آتش نریز... می کُشی ام... من فدای تو...


«لیلی»

:::

پ.ن: زن که گریه می کند، یعنی شانه های مردش را می خواهد... مرد که گریه می کند، هیچ کس را نمی خواهد... هیچ کس...

دلم میخواد...

این مطلب که تو ادامه س رمز داره! نمیخوام همه بخونن، میخوام بدونم کیا میخوان بخونن و کیا میخونن...  نظر خصوصی بذارین اگه رمز میخواین...

شاید تا بعد از تعطیلات آپ نکنم...

دوستون دارم...

فعلن...

ادامه نوشته

نفس تنگی

نفس تنگی گرفته ام

بس که دوووووووری

و دیـــــــــــــــــــــــر نفس می کشم تو رو

نفسم....

لرزش دستانت...

لرزش دستانت را نشانه می روم

و می خندم با صدای بلند

تا تو

با خجالت سرت را پایین بیندازی

لیلی!

این بهترین راه است

تا بی هیچ ترس و تشویشی

بتوانم

از برق چشم هایت در چشمانم

بخوانم شعر ِ دوست داشتنَ ت را!

«لیلی»

:::

پ.ن:

قوانین علم را بر هم زده ای...

نبودنت وزن دارد؛

تهی.... اما سنگین!!!

حرفاي نگفته، حرفاي نگفتني...؟!

سلام دوستاي خوبم... اين نوشته رو دقيقا خطاب به خودِ خودِ "تو"يي كه داري اينو مي خوني نوشتم. تك تك شماها مخاطب خاص اين حرفا هستين. پس دقيق بخونين، و تصور كنين جلوتون ايستادم و دارم اينا رو به خودتون ميگم... جوابتون برام مهمه...

خيلي از وقتايي كه من دارم با تو حرف مي زنم، (چه رو در رو، چه پشت بهت(!)، چه تلفني، چه توي خيال(!)، چه... هرچي)؛ خيلي از حرف هايي كه بايد بگم رو نميگم... بهشون ميگم حرفاي نگفته... خيلي وقتا هم حرفايي هست كه نميشه زد، يا نبايد زد، يا زبان قابليت گفتنشونو نداره، يا شرايط و هزار چيز ديگه نميذاره؛ من بهشون ميگم حرفاي نگفتني...

هميشه يه عالمه از اين حرفا توي دلم مي مونه كه گاهي عزم خودم رو جزم مي كنم كه بيام و بهت بگم... اين حرف مي تونه يه "چه اين لباس بهت مياد" ساده باشه، يا "دلم برات تنگ ميشه" يا "امروز مياي بريم بيرون؟" يا "شماره ي منو از توي گوشيت پاك كن" يا "كجايي؟ چرا گوشيت خاموشه؟" يا... هر چيزي ممكنه باشه.. گاهي اين حرفا اون قدر تو دلم مي مونه كه احساس خفگي مي كنم!! گاهي احساس نااميدي، احساس تنهايي، احساس خستگي، احساس ترس، احساس...

از طرفي، مطمئنم كه يه سري از همين حرفاي نگفته و نگفتني كه تو بايد بهم بزني رو هم نميزني، دقيقا مثل من... و اينا عذابم ميدن...

راضی به مردنت می شوم...

راضی به مردنت می شوم

تنها

در صورتی که

بسپارند به من

پیکر بی جانت را

لیلی!

آن وقت،

قسم می خورم

که انگشتانم

هر یک پیامبری شوند

روح القدس تر از عیسی...

«لیلی»

دوبيتي... رباعي...

"رستاك" با "بچه مسلمون" يه مسابقه ملك الشعرايي راه انداختن، به اين صورت كه يه گروه ۴ تايي از كلمات بي ربط رو ارائه كرده بودن و گفته بودن براي هر كدوم از گروه ها يه دوبيتي يا رباعي بنويسيم. من هم گفتم يه زوري بزنم. بعد هر چي فكر كردم ديدم حال زور زدن ندارم ولي نتيجه ي زور نزدنم اين شد:

۱) گروه كلمات:  گُل - خُل - رُل - پُل

با خوشگلي ات باز به من گُل زده اي

برچسب خراب و خُل و منگل زده اي

من پُشتِ رُلِ خيالِ چشمانِ توام

از دور چگونه تا دلم پل زده اي؟؟!

۲) گروه كلمات: شمع - شکر - شراب - شهلا

شمع و شكر و شراب و شيريني هست

در سفره ي ما هر آنچه مي بيني هست، -

بي نرگسِ شهلاي دو چشمت هيچند

غير از تو مگر طُرّه ي مُشكيني هست؟؟

۳) گروه كلمات:  آموکسی سیلین - هپاتیت - مریخ - ویروس (آموکسی سیلین : یک نوع آنتی بیوتیک)

آموكسي سيلين زدم مداوا نشده

ويروسِ غمت هپاتيتِ آ نشده؟!!

گشتم همه جا: مريخ و ماه و مشتري

دارويي براش هيچ جايي پيدا نشده

۴) گروه كلمات:  کاف - لاف - قاف - گاف  (کاف : قسمتی از دستگاه فشارسنج که دور بازو بسته میشه و باد میشه)

قلبت شبيه كاف كمي باد کرده است

هي گاف داده است و مرا شاد كرده است

گر لاف مي زدي كه: «من عاشق نمي شوم»

از "عين و شين و قاف" چرا ياد كرده است؟؟

:::

پ.ن:

دلگير دلگيرم از او/ از او و آيينه هايش...

فدای چشم هایت...

تنها میان نامه هایم می نشینم

امشب هجوم غم به شعرم می کشاند

هرچند یارم را نمی یابم کنارم

شعرم مرا گویی به یارم می رساند


باور نمی کردم پس از آن ماجراها

باید نگاهم را به راه او بدوزم

باور نمی کردم منِ عاشق ترینش

در آتش سوزان هجرانش بسوزم


لیلای من! بعد از تو باید همچو فرهاد

در حسرت چشمان شیرینت بمیرم

مجنون ترین معشوق آغوش تو باشم

تا گوشه ی دار المجانینت بمیرم...!؟


این شعر آخر را برایت می نویسم

دیگر توانی بی تو در جانم نمانده ست

این شعر آخر هم فدای چشم هایت

من هم دگر چیزی به پایانم نمانده ست...

«لیلی»

:::

پ.ن:

دلگیرم از زمین و زمان

                   مرا

                       V کوچکی بکش

                                       در آسمان.....

تعجبی نیست!

تعجبی نیست

که هر پاییز

احساس می کنی

که همه ی درخت ها و گل ها؛

که باد؛

که خاک؛

که آفتاب؛

که این آبی که در مقابلت جاریست،

به تو علاقه دارند؛

لیلی!

آخر

من در بهار

روی همه ی برگ های درخت ها و گلبرگ های گل ها

نوشته بودم:

            "دوستت دارم!"

«لیلی»

:::

پ.ن:

این پست مجتبی رو اگه دوست داشتین ببینین. جالبه... هر چند کلن وبلاگش ارزش دیدن داره :)

تقویم شمسی

دست می کشم

و گرما می گیرند دستانم

از طلوع چشمانت

لیلی!

هر روز صبح

با سلام خورشیدی ات

روشن کن

      تقویم شمسی دلم را...

«لیلی»

لبخند

خسته که می شوم

از پیچ و خم های عبوس راه

کافیست به خاطر بیاورم

که

تو در کنارم نشسته ای

لیلی!

با تو

جاده

  همیشه

      به رویم لبخند می زند!

«لیلی»

:::

پ.ن:

خیلی خسته ام...

لبخند بزن

قطره اشکی چکید

و متلاطم کرد

لبخند زیبای ماه را

که به وضوح پیدا بود

در زلال آب حوض

لیلی!

تو اما

نگذار که متلاطم کند

حتی سیل اشک

زیباترین لبخند دنیا را بر لب هایت...

«لیلی»


یا حسین(ع)

تو ای تحقق صدها بهار از چشمت!

تو ای قرار دل بی قرار، از چشمت!

تو ای امید دل نا امید؛ حضرت عشق!

عنایتی کن و رحمت ببار از چشمت...

«لیلی»

 

تولدم

امروز اومدم که به مناسبت تولدم توی وبلاگ چیزی بنویسم. کلی انتظار و خمیازه و... (نیس خونه ام و دوباره دایل آپ و کلی انتظار واسه بازشدن بلاگفا و اینا... "انتظار و خمیازه" ها واسه اون بود)

رفتم تو قسمت نظرات، دیدم جدای از اسمس ها و تبریک ها که از دیشب شروع شدن و هنوز ادامه دارن و آخریش هم همراه اول بود که همین چند دقیقه پیش اسمس داده بود(:D) دوستان چه شرمنده ای کردن ما رو. اووووه!!

البته در اصل، خوشحالمون کردن، واقعا میگم؛ اما شرمندگی واسه این بود که از همه ی این دوستانی که تبریک گفتن، شاید من فقط تاریخ تولد دو - سه تاشون رو بلد باشم و تازه همونا هم با اینکه مثل بقیه خیلی عزیزن، اما بازم روز تولدشون که میشه یادم میره. خب چی کار کنم؛ یادم میره! :(

دیگه اینکه از زهرای عزیزم ممنونم که وبلاگ تولدت مبارک رو به راه انداخت و سوپرایز بزرگ و قشنگی بود برام امروز. و بعد از اسمس ها و کامنت ها، دیگه انتظار همچین چیزی رو نداشتم! و ممنون از همه عزیزانی که اونجا هم برام نوشتن. حس خوبیه. واقعا حس خوبیه...

اونجا خواستم توی پست هاش که هر کدومشون رو یکی از دوستای خوبم نوشته بود کامنت بذارم و تشکر کنم، که بازم مشکل سرعت پایین دایل آپ نذاشت! پس همینجا میگم:

زهرا جونم؛ ببخشید که توی این چند روز که به خاطر درگیر کارای وبلاگ بودن مشکوک میزدی، هی حرصت رو در می آوردم :D  خوشحالم که فکر می کنی برات دوست خوبی هستم؛ امیدوارم واقعا باشم :)

سورنای عزیز؛ مرسی به خاطر خیلی چیزا و از جمله بیت قشنگ حافظ که برام نوشتی؛ و اون عکس happy birthday که خیلی قورباغه ی توش رو دوست داشتم :D

بانی عزیز؛ همیشه توی زندگی چیزایی هست که آدم جوابی براش پیدا نمی کنه؛ این جور وقتا بهتره الکی ذهنمون رو برای پیدا کردن دلیلش خسته نکنیم؛ و از جمله ی اون ها، همین "مقام اول بودن قورباغه در یادآوری اینجانب در ذهن دوستان" هست!! :D  ممنونم از تبریکت و آرزوی قشنگت :)

A La Mode عزیز؛ (که نمی دونم دقیقا کی هستی)؛ شعرت خیلی قشنگ بود و من اسم "لیلی" رو که با حروف قرمز اول مصراع ها نوشته بودی بعد از اینکه چند بار شعر رو خوندم دیدم. حس خوبی بود. و ممنونم از پیشنهادت مبنی بر لاک پشت بودن اما فکر نکنم عملی باشه! :D

رضای عزیز؛ کیک تولدت فوق العاده بود؛ دلم می خواست از توی لپ تاپ کله مو بکنم توش! :D  و در ضمن دیر نشده بود؛ کاملا هم به موقع بود. انگار خیلی هم ترافیک نیست تو زندگیت :D ممنونم واقعا :)

و... و... و...

آبانِ آذر عزییییییزم؛ من هر جا که ازم می پرسن که "عامل موفقیتت توی زندگی چی بوده؟" همیشه میگم "بعد از خدا، من با کمک مادر سمپاشیم و بعد تلاش های خودم به این نخطه رسیدم!" :))  شعرات هم خیلی قشنگ بودن :D مرررررررسی واقعا :*

این شعر رو هم همین دیشب نوشتم که هنوز داغه :)

زیر باران خیس پاییزی، بوی یاس سپید می آید

بوی نم، بوی خاک، بوی گلاب، بوی شعری جدید می آید

زیر باران خیس پاییزی، زیر باران که راه می افتم،

"باز باران" ترانه می خوانم؛ باز باران، شدید می آید

زیر باران سرد پاییزی، خیسم اما هنوز می مانم

قطره هایش چقدر می لرزند، به نظر مثل «بید» می آید

حتم دارم که ابر، «مجنون» است؛ چون از این اشک ها که می بارد،

قطره قطره شبیه «لیلا»یش، شکل هایی پدید می آید

آنچه می بارد از هوا «عشق» است، آنچه جاریست بر زمین، «امّید»

زیر باران خیس پاییزی، بوی «عشق» و «امید» می آید

زیر باران سرد پاییزی، گرمم از یاد خاطرات قدیم

گرم، مثل وصال یاری که، مژده اش روزِ عید می آید

زیر باران همیشه بی تاب است... زیر باران همیشه عاشق تر...

شاعری که صدای باران را، تا به گوشش شنید، می آید...

«لیلی»

 

راه های ارتباطی

حتی اگر

تمام راه های ارتباطی مان را مسدود کنی

باز هم

تو از حس من ناگزیری!

خیال می کنی بودنت

در دیدنت

شنیدنت

و لمس کردنت خلاصه می شود؟!

نه!

لیلی!

برای با تو بودن

بستن چشم هایم کافی ست...

«لیلی»

نفس کشیده ام...

به کجا می گریزی

بی من؟؟

حتی آن سر دنیا هم اگر بروی

از بوی دم و بازدم هایم

رد تو را خواهم یافت

لیلی!

از بس نفس کشیده ام

لحظه لحظه های تو را!

«لیلی»

حرف چشم ها...

مدت ها پیش نوشته بودمش؛ وقتی خودم بودم و دلم؛ حالا آپش می کنم؛ با حال و هوایی مشابه... :)
ادامه نوشته

نگاه 2

به چشمان تو می دوزم، ز ناچاری نگاهم را

مگر از شرم چشمانم، ببخشی اشتباهم را

سبوی ناب چشمت مستِ مستم می کند؛ گاهی ـ

فرو بنشان به جامی آتش جانسوز آهم را

من از دیوانگان، تنها کمی دیوانه تر هستم

که ماه ام هستی و من می کنم دیوانه ماه ام را

چو یوسف مانده ام تنها اسیر چاه غم، اما

طلوع چشم زیبای تو روشن کرده چاهم را

نگاهت را مگیر از خواهش چشم پریشانم

که من گم می کنم بی برق چشمان تو راهم را

من از سرما نمی لرزم اگر حتی فقط یک بار

در آغوشت بگیری شانه های بی پناهم را

«لیلی»


خجالت...

خجالت می کشم

سرم را بلند کنم

بعد از آنکه از روی گونه هایم

برمی داری

لب هایت را

لیلی!

تا کی می خواهی

نشان این و آن بدهی

گونه های سرخ مرا؟؟!!

«لیلی»

شکنجه!!

امشب اگر

با تو بگیرندم

نه به جرم با تو بودن

که

به جرم شکنجه

مرا خواهند برد

لیلی!

وقتی پیدا کنند

بر جای جای تنت

رد آن همه بوسه را!!!

«لیلی»

:::

پ.ن:

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم/ گر مانده ام خموش؛ خدا داند و دلم....

نگاه 1

نگاه کردی و خورشید آسمان گم شد

و واژه واژه غزل، غرق در تبسم شد

نگاه کردی و انگار از زمین خدا

«ستاره ای بدرخشید و » ماه دوم شد!

نگاه کردی و روئید عشق در چشمت

وَ دل اسیر تمنای سیب و گندم شد

نگاه کردی و آتش زدی به چشمانم

وَ بعد، شعله کشیدی و قلب، هیزم شد!

نگاه کردی و گل کرد مهربانی ها

نگاه کردی و چشمم پر از ترنم شد


نگاه کردی و آه این نگاه دیدن داشت؛

وَ دل، به سر، هوسِ یک بغل، رسیدن داشت


وَ آنکه دل به دو چشم تو داد، من بودم

کسی که در تب عشقت فتاد، من بودم

کسی که بوسه ی پنهان گرفت از چشمت

وَ دل به عشق نگاهت نهاد، من بودم

کسی که غرق دعا بود هر شب اش تا صبح

که هیچ چشمِ تو غمگین مباد، من بودم

کسی که بی تو نفس می کشید با عکست

وَ هر نفس ز تو می کرده یاد، من بودم

کسی که دلخوشی اش بود روز و شب بی تو ـ

خیال و دفتر شعر و مداد، من بودم


من و خیال تو و حرف های درگوشی

تو و حضور من و باز، وردِ خاموشی

«لیلی»

:::

پ.ن:

1. مصراع اول این شعر، همون مصراع شعر نوسروده ای بود که تو پست قبل ازش حرف زدم!

2. مصراع آخر این شعر، به دلایلی با اورجینالش فرق می کنه!

هذیان واژه ها

گلواژه های عشق تو در شعرهای من

چیزی نمانده است که طوفان به پاکنند

چیزی نمانده؛ یعنی از این لحظه می شود

کم کم تمام آینه ها ادعا کنند ـ

وقتی که من مقابلشان ایستاده ام

دیگر تو را نمی شود از من سوا کنند!!


آخر هلال ماه تو در چشم هایم است

آن آخرین نگاه تو در چشم هایم است


در چشم هایم است دو چشمان خیره ات

تا ادعا کنند که آسوده ام هنوز

در دست های منجمدم هُرم دست هات

حس می شود؛ ببین که نیالوده ام هنوز ـ

دستی به دست غیر... وَ از اشک های تو

خیسند خاطرات غم آلوده ام؛ هنوز ـ

بر صورتم نسیم نفس هات می وزد

آری همان که عاشق او بوده ام، هنوز ـ


در لحظه های کاغذی ام راه می رود

یک شعر می نویسد و ناگاه می رود


این شعر توست؛ گرچه من آن را نوشته ام

شعری که چشم های تو آغاز کرده اند

حالا ادامه می دهم آن را؛ بدون تو

این باب شکوه را که ز تو باز کرده اند

چندیست واژه واژه تمام سروده هام

از دفتر سپید تو پرواز کرده اند

این عاقلانه نیست که ایمان نیاوری

وقتی که واژه های من اعجاز کرده اند


اسمی شبیه اسم تو اینجا نوشته اند

یا اینکه اسم توست که "لیلا" نوشته اند؟؟


هذیان عاشقانه ی این واژه های خیس

زیباتر از همیشه کند نام شعر را

دارم به انتهای تو نزدیک می شوم

دیگر بیا و سربکش این جام شعر را

لطفا مرا ببخش؛ گم ات می کنم کمی

از من گرفته است سرانجام شعر را ـ


این حس ناگزیر، که تکثیر می شود:

دارد برای آمدنت دیر می شود...

«لیلی»

:::

پ.ن 1: این یه قالب شعری هست که قراره به اسم من ثبت بشه!

پ.ن 2: ادامه ی داستان قبلی رو ایشالا در پست بعدی می نویسم!!

میهمان ناخوانده

باز هم

بی اجازه

می دوند انگشت های بی پروایت

در جنگل موهایم

ـ مثل یک گله اسب وحشی

که می گریزند از شکارچیِ اسب های چموش ـ


باز هم

می پرند در میان حرف هایم

کلمات شعرهای تو

ـ مثل گنجشک کوچکی

که یواشکی

به داخل اتاق می آید

از پنجره ای نیمه باز ـ


باز هم

عطر شعرهایت

می پیچد در فضای اتاق

و احاطه می کند لحظه های مرا

ـ مثل یک مار

که حلقه می کند خود را به دور طعمه اش ـ


باز هم

بوسه می چینی

از برق چشم هایم

ـ مثل یک کلاغ

وقتی که با نوکش

بر می دارد حلقه ی درخشانی را از روی زمین ـ

لیلی!

تو

مثل یک میهمان ناخوانده ای

که می دانی باید

کوبه ی کدام در را بزنی

تا بیشتر از هر مهمان دیگری

             خوش آمد بشنوی

«لیلی»

چند بار بگویم؟

به باد فنا می سپاری

تمام تلاش های مرا

به یک نگاه

لیلی!

چند بار بگویم

که باید

نگاهت را از من بگیری

وقتی که می خواهم

پایان دهم

به این پا و آن پای

                گفتنِ

                   دوستت دارم!

«لیلی»

هیس!

چه ساده

صعود می کنی

به بلندترین قله های سرزمین من

و چه سریع می چینی

ستاره های بوسه را

از آسمان شب ات

لیلی!

با یک "هیس"

مسدود کن

مسیر تمام صداهای ناآشنای مزاحم را

تا به آسانی حس کنم

صمیمیت نسیم نفس های تو را!

«لیلی»

مادر... و ماه و ستاره ها

ستاره ها چشمک زدند

و ماه

هورا کشید

وقتی که چشم های تو

برق زد

به روشنای نور آذرخش

و باران

فرستاده ی خدا بود

که به مأموریت شستن اشک از چشمان روشنت آمده بود

هیچ کس

نمی توانست بداند

قدر گونه های خیس تو را

جز خدا و بارانش

مادر!

و هیچ شعری

نتوانست بسراید

زیبایی برق چشمانت را

جز آسمان و ماه و ستاره ها

«لیلی»

:::

روزش مبارک!

آه... این آه سرانجام مرا خواهد کشت...

كاش ميشد كه مرا غرق در آغوش كني

گاه گاهي بِنِشيني به دلم گوش كني

كاش دريا بشوي تا بشود جاي به جاي

آتش جان مرا باز تو خاموش كني

***

آه... اين بغضِ گلوگير، نفس مي گيرد

آه از اين قلبِ غم آلود، كه بس مي گيرد

تو بگو بعد تو با اين غم عظمي چه كنم؟

دست لرزان مرا دستِ چه كس مي گيرد؟؟

***

آن همه عشق كه چشم تو تمنا مي كرد،

آن همه مهر، كه قلب تو مهيا مي كرد

تو نگو چشم دلم كور شد و هيچ نديد

همه را ديد؛ ولي حيف كه حاشا مي كرد

***

دل من مثل دلت غرق تمناست هنوز

سفره ي اشك و غم و آه مهياست هنوز

گرچه از وصل و رخِ يار خبر نيست،‌ ولي

عشق مجنون به خدا در دل ليلاست هنوز...

«لیلی»

***

پ.ن:

دل من عشق تو را خواند ولي گوش نكرد/ لحظه اي عشق تو را هيچ فراموش نكرد

چهار - پاره!

چند وقت پيشا داشتم لاي ورق پاره هام سِير مي كردم، كه يهو چشمم افتاد به يه شعر نيمه كاره. هرچند هم نيمه كاره س و هم خيلي ناشيانه گفته شده اما دوس داشتم بذارمش اينجا. چون از دو بند اولش خيلي خوشم اومده!!!!

لازم به ذكر است كه اين شعر رو واسه يكي از معلم هاي دبيرستانم گفته بودم كه ظاهرا كشش ادامه دادن و تموم كردنش رو هم نداشتم.

نكته ي ديگه اينكه اين معلم كه ميگم خانوم هستن و از دبيراي اول دبيرستان بودن. (جهت پيشگيري از افكار متفرقه)

***

مي خواستم امشب يه غزل بنْويسم

بلكه يه كم درد دلم چاره شه

غزل ولي انگاري پا نميده

غزل نشد، كاشكي چهار پاره شه!


باز امشبم مثل شباي ديگه

يه دل شبيه دل مجنون دارم

چطور بهش فكر نكنم وقتي كه

يه عالمه خاطره از اون دارم


بجز چشاي ناز اون هيچ كسي

نمي تونست اين طوري جادوم كنه

واسه همين فقط خودش مي تونه

كه اين دلو يه خورده آروم كنه!


دلم ميخواست توي كلاسش فقط

خودم رو محو خنده هاش مي كردم

درس كه ميداد دفترمو مي بستم

مي شِستم و فقط نگاش مي كردم

.....

«لیلی»

راه!

در آسمان دلم ماهِ چشم هایت را...

به سرزمین دلم شاهِ چشم هایت را...

به جست و جوی توام صبح تا به شب همه جا

نشان بده به دلم راهِ چشم هایت را

......

«لیلی»


خاطرات رفته...

"يا او!!

اين غزل مثنوي، شعري نيست كه ليلي گفته! دلتنگي هاي تلخ و شيرين ليليِ كه وقتي جاري شده روي كاغذ، شبيه يه چيزي شده كه انگاري بهش ميگن شعر!!

اينجا ديگه ليلي شعر نگفته! اين شعره كه داره توي بيت بيت اش از ليلي ميگه! از حسش، از ديوونگي ش، از زندگي ش توي تك تك اين لحظاتي كه گذشت، از غوغاي درونش و از دلتنگي ش!

همين."

:::

پ.ن:

رمز مطلب تاریخ روزیه که این شعر تو کلاس خونده شد. مثلا اگه تاریخ اون روز باشه 89/06/05 رمز مطلب اینطور میشه: 050689

ادامه نوشته

شعر آشنا...

كاش اين فاصله ها اين همه پر رنگ نبود

يا اقلّا دل غارت زده ام تنگ نبود

كاش اين ثانيه ها زود به سر مي آمد

كاش... اي كاش فقط پاي زمان لنگ نبود

 

كاش ديدار همين فرصت كوتاه نبود

سهم اين قلب من از عشق فقط آه نبود

يا فقط كاش كه «او» در «دل من» جای نداشت

جای آن «یوسف مصری» که ته «چاه» نبود!!

 

آخر این تلخی هجر تو به سر خواهد شد؟

روشن از دیدن روی تو بصر خواهد شد؟

تو بگو ماه من! این صبر و تحمل تا کی؟

کی بگو وعده ی دیدار دگر خواهد شد؟

 

چشم بر هم زدنی فرصت دیدار گذشت

نشود باورِ قلبم... ولی انگار گذشت

گرچه هرگز نرود عشق تو از یاد ولی

دل مجنون من از لیلی اش این بار گذشت...

«لیلی» 

:::

پ.ن:

این شعر رو که سرودم، یه دور از روش خوندم و بعد، به نظرم ميرسيد كه اين شعر خيلي آشناس! انگار يه بار قبلا يه جايي خونده بودمش!!!

...

آمدی در دل نشستی تا پریشانم کنی

آتشی در جانم افکندی که ویرانم کنی

«چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود»

زین سبب بشکستی ام تا مات و حیرانم کنی

یوسفی بودی که یاد از پیر کنعانت نبود

در غمت افسردی ام تا بیت الأحزانم کنی

زخمی شمشیر عشقم؛ آه سیمرغ عزیز

نوشدارویی بیاور بلکه درمانم کنی

دل نخواهم کند از طعم لبان سرخ تو

چون شود با بوسه ای یک بار مهمانم کنی؟

باز امشب هم چو دیگر ها هراسانم عزیز

می شود آیا رها از بیم طوفانم کنی؟

می شود آیا بیایی دست در دستم نهی

شانه ات را تکیه گاهی بهر بارانم کنی؟

من دگر لیلا نخواهم بود... لیلایم تویی

باز مجنون می شوم تا کاسه گردانم کنی!!

«لیلی»

:::

پاورقی:

۱. چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود/ بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم (فاضل نظری)

۲. صحنه ی احسان لیلی کاسه ی مجنون شکست/ چون کند کز کاسه گردانیّ عاشق عار داشت (شهریار)

یه بارم بی اعصابی

اسمشو هر چي مي خواين بزارين؛ بگين ولش كن بابا ديوونه س؛ بگين شايد فعلا اعصاب نداره؛ شايد يه چيزي شده؛ بگين اينووووووو.... خوشحاله ها..... ؛ بگين....... يا اصلا هيچي نگين!!! اصلا من كي ام كه بخواين ذهنتونو درگير كنين و چيزي در موردم بگين!!!!!

بي خيال! بي خيالِ من؛ بي خيالِ همه!!

........

"نَمي ز ديده نميجوشد؛ اگر چه باز دلم تنگ است

گناه ديده ي مسكين نيست؛ كميت عاطفه ها لنگ است

نمانده هيچ مرا ديگر؛ نه هيچ... بلكه كمي كمتر

جز اين قَدَر كه دلي دارم، كه بخش اعظم آن سنگ است"

(محمد كاظم كاظمي)

آسمان و زمين تكراري/ كوچه هاي غمين تكراري

اخم هاي مداوم مردان/ بانوان ظنين تكراري

هق هق گريه هاي بي تابي/ خنده هاي وزين تكراري

قصه ي عشق ليلي و مجنون/ ليليِ بي قرين تكراري

بيستون و غريبي فرهاد/ يك رمان حزين تكراري

شايدم سهم ما از آن دنيا/ يك بهشت برين تكراري!!

دردي از ما دوا نخواهد كرد/ شعري از آن و اين تكراري

«لیلی»

.......

غریبه

ديشب ميان دفتر من عشق خسته شد

كوچكترين دريچه ي امّيد بسته شد

ديشب تمام آنچه در اين سال ها نديد

آخر دليل مردن قلب شكسته شد

ديشب دلِ غريبه هواي تو كرده بود

با گريه تا سپيده دعاي تو كرده بود

اما نيامدي و دل بي قرار هم

خود را به خون تپيده فداي تو كرده بود

ديشب كه خاطرات تو در ياد آمد و

گويي دوباره عطر تو با باد آمد و

چشم خمار و مست تو در ياد زنده شد

اين حنجره دوباره به فرياد آمد و ...

من بودم و تو آمدي و "ما" نوشته شد

ديدم چقدر قافيه زيبا نوشته شد

من ماندم و تو رفتي و آنگه بدون تو

مجنون شدم و نام تو "ليلا" نوشته شد

ديشب نيامدي و صدا در گلو شكست

پيمانه ريخت آخر و حتي سبو شكست

من با تو زنده بودم و ديشب بدون تو

قلب هزار تكه ي بي آبرو شكست

اينك سپيده را به تو تقديم مي كنم

صبح نديده را به تو تقديم مي كنم

هرگز نيامدي تو كنارم ولي بدان

من اين قصيده را به تو تقديم ميكنم

«لیلی»

:::

پي نوشت:

اينم به خاطر همه ي اونايي كه خواسته بودن شعراي خودم رو هم تو وبلاگ بزارم!!