جامی چند

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

«حافظ» از شوق رخ مهرفروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

پ.ن:

LOVE may just be a phone call away

ب.ن:

دلیل اینکه آرومم؛ امید لمس دستاته...

حرف چشم ها...

مدت ها پیش نوشته بودمش؛ وقتی خودم بودم و دلم؛ حالا آپش می کنم؛ با حال و هوایی مشابه... :)
ادامه نوشته

یار من باشی...

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی

انیس خاطر امّیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ی او

اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود غزاله ی خورشید صید لاغر من

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه «حافظ» شهرم جوی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی


پ.ن:

"همیشه آخر همه چیز خوب تموم میشه. اگه نشد بدون آخرش نرسیده." گویا چارلی چاپلین گفته!

when we two parted

When we two parted 
In silence and tears,
Half broken-hearted 
To sever the years,
Pale grew thy cheek and cold, 
Colder, thy kiss;
Truly that hour foretold 
Sorrow to this.

The dew of the morning 
Sunk, chill on my brow,
It felt like the warning 
Of what I feel now.
Thy vows are all broken, 
And light is thy fame;
I hear thy name spoken, 
And share in its shame.

They name thee before me, 
A knell to mine ear;
A shudder comes o'er me...
Why wert thou so dear?
They know not I knew thee, 
Who knew thee too well..
Long, long shall I rue thee, 
Too deeply to tell.

In secret we met
In silence I grieve
That thy heart could forget, 
Thy spirit deceive.
If I should meet thee 
After long years,
How should I greet thee?
With silence and tears
William Shakespeare

میخانه

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرّم آن روز که با دیده ی گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه ی شوخش و آن طرّه ی طرّار دگر

راز سر بسته ی ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

باز گویم نه در این واقعه «حافظ» تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


پ.ن:

بی تو سرررررررررردمه... حافظا....

ب.ن:

قالب مو دوس دارین؟؟ :D

up!

وقتی خاطراتت رو می سوزونی...



و از سوژه های جالب تو دانشگاه عکس می گیری...



این خوبه یا بد؟؟ ...


پ.ن:

مرسی از نظرات همه دوستان واسه پست قبل. 

ب.ن:

دای اینگ!!

+ يا ــ ؟؟

نظرتون راجب بسته شدن هميشگي وبلاگم چيه؟؟ 

:::

فقط يه سواله... غريبه ها حق راي ندارن...

ددی!

-

خونه ی مادر بزرگ هستیم. دختر عموم میخواد بره دسشویی که یه سوسک میبینه و پشیمون میشه. میاد و به من میگه تو دسشویی سوسک هست! من هم ددی رو صدا میزنم: "بابا یه سوسک تو دسشویی هست؛ میشه منهدمش کنین؟!"

همه می دونن که من از این جور جک و جونور ها نمی ترسم. ددی هم می دونه. اما به روی خودش نمیاره؛ چون منم به روی خودم نیاوردم به این امید که شاید بتونم حس یه پدر رو وقتی دخترش بهش تکیه میکنه براش ایجاد کنم...

-

تو ماشین هستیم و مامی یه ظرف پر از سنجد میگیره طرفمون. همه بر میدارن، منم یه چند تایی. مامی اصرار میکنه که بیشتر بردارم ولی من میگم که بسه و ظرف برمیگرده پیش مامی که رو صندلی کنار راننده نشسته. ددی داره رانندگی می کنه. سنجدهامو که می خورم چند بار اعلام می کنم که باز هم سنجد می خوام. مامی حواسش نیست و نمی شنوه اما ددی چرا. ظرف سنجدها رو از مامی می گیره و میده به من. منم از دفعه ی اول، بیشتر برمی دارم.

مامی میگه: "چرا من که تعارفت کردم کم برداشتی، بابات که تعارف کرد زیاد؟؟"

میگم: "آخه بابا مهم تره!!!"

به این امید که شاید ـ به قول خود ددی ـ گره های پیشونی ش وا شه و کمی بخنده...


بنشین و بنواز

پری من که شب از من مردی

می دمم در تنت افسون دلم

زنده ات می کنم از بوسه، سحر

بوسه نه؛ قطره ای از خون دلم


ای دلم خانه ی عشقت؛ برگرد

پری من! به سوی اقیانوس

تا که روشن کنم از مرجان ها

بر سر راه تو صدها فانوس


پری کوچک دریایی من!

خانمان تو جز این دریا نیست

یا نداری تو به جایی خانه

یا اگر داری بجز اینجا نیست


به در آ؛ چیست درنگ ات؟ ای یار!

منم و عشق پذیرایی تو

با همان شور و همان شوق بیا

که منم نیمه ی تنهایی تو


بنشین و نی خود را بنواز

سر کن آهنگ دل آشوبی عشق

پری کوچک غمگین من! آه!

ای دلت نی لبک چوبی عشق!


«حسین منزوی»

فریب

در برگریز باغ غم انگیز عشق تو

من مرغ بی ترانه ی پاییز حسرتم

سر زیر بال کرده و دل کنده از بهار

سرشار ناامیدی و لبریز حسرتم

یک دست گرم، شعله به جانم نمی زند

فانوس کور یأسم و آویز حسرتم

در لحظه های من اثری از فروغ نیست

تاریک تر ز شام غم انگیز حسرتم


آه از تو ای فروغ که از من رمیده ای

وای از تو ای امید که از من بریده ای


دور از تو ای امید دل نا امید من!

گیرم به دست، دست کدامین امید را؟

در خنده های گرم کدامین لبان نوش

یابم فروغ خنده ی صبح سپید را؟

با من بگو، بگو که جدا از تو سر کنم

در گوش دل، سرود کدامین نوید را؟


دور از تو ای قرارِ دلِ دل شکستگان!

ساز شکسته ام که نیاید ز من فغان


هر صبحدم که دخترک تازه سال روز

نوشد به ناز، شیر سپید پگاه را،

در هر غروب تلخ، که خورشید نیمه جان

سر می دهد سرود غم شامگاه را،

هر شب که آسمان به سر و سینه می زند

الماس های روشن پروین و ماه را،

با یاد خنده های خوش آهنگ و گرم تو

سر می دهم ترانه ی جانسوز آه را


داد از تو ای امید! که بردی مرا ز یاد

یاد از تو ای امید! که یادت به خیر باد!


یاد آنکه از شکوه دل انگیز عشق ما

اشک ستاره از سر مژگان شب چکید

یاد آنکه از نگاه تو خورشیدها شکفت

یاد آنکه از لبان تو گلبوسه ها دمید

یاد آنکه در سکوت فریبای لحظه ها

تنها صدای بوسه ی ما را خدا شنید

یاد آنکه عشق بود و هوس بود و راز بود

من بودم و تو بودی و یک داستان امید


بر سبزه می خزید به نرمی، تن نسیم

می ریخت گل به بستر ما، دامن نسیم


آن قصه های گرم که در خوابگاه عشق

می گفت شهرزاد نگاهت به من، چه شد؟

آن شب که از شکوه دل انگیز عشق ما

جان می گرفت قصه ی «یک جان، دو تن» چه شد؟

گفتی که دوست دارمت از جان، به من بگو

آن عهد و آن شبان خوش و آن سخن چه شد؟


ای از فریب، جان تو لبریز! وای تو!

وای تو، ای فریب غم انگیز! وای تو!


دیگر نشان نمانده از آن لحظه های گرم

دیگر نشسته است زمان، در عزای عشق

دیگر شکسته، ای همه رسوایی و دروغ!

سنگینی فریب تو، پشت خدای عشق

آری به کوره راه غم انگیز زندگی

دیگر فریب می رود از جای پای عشق

دیگر پس از دروغ تو و عهد سست تو

ای از فریب، جانِ تو لبریز! وای عشق


در عهدت ای دریغ، فروغ دروغ بود

عشقت دروغ بود، دروغِ دروغ بود


«حسین منزوی»

:::

:(

شمال

آخر تابستون رفتیم شمال؛ کلا زیاد میریم ولی این بار که رفتیم خاطرات قدیم بیشتر از همیشه برام زنده شد. اولش که رسیدیم خونه، هنوز چند ساعتی از رسیدن مون بیشتر نگذشته بود که مامی گفت: «میگم تو که رفتی جهادی، بیا و یه جهادی هم اینجا راه بنداز و دیوارا رو رنگ کن!» منم که مظلوم، نه تو کارم نیس، گفتم چشم!! کارم که تموم شد، خواستم بساط رنگ رو جمع کنم، یه چوب که باهاش رنگا رو به هم میزدم زیادی اومد، نمیدونستم چه کارش کنم! یه کم این دست و اون دست کردم و...

تا حالا چوب کاری کردین؟؟! کار سختیه ها!! من اولین بارم بود!!!

 

 

دیوارا رو رنگ کردم و بعد نوبت حیاط شد. هرس کردن علف های هرز و درخت ها و ...

اینم حیاط و باغچه مون

 

بچه که بودیم، من و داداشام کلا به آتیش سوزوندن خیلی علاقه داشتیم. آتیش سوزوندن واقعی ها!! اما مامی همیشه کبریتا رو قایم میکرد و اگه هم میدید که ما رفتیم کبریت خریدیم دعوامون میکرد و ازمون میگرفت. واسه همین ما یه سوراخ تو دیوار کندیم و کبریت رو اونجا قایم میکردیم!!!

عاوره خلاصه!!

 

خوابگاه

یه هفته ای از خوابگاه اومدنم میگذره؛ جامون عوض شده، رفتیم یه خوابگاه دیگه. خوابگاه مجاور خوابگاه پارسال. کلا همه ی مشکلات و دردسرها و بالا ـ پایین های زندگی خوابگاهی یه طرف، چکه کردن سقف دسشویی این طبقه مون یه طرف!!

میگن طرف جانماز آب میکشه؛ شنیدین که؟! اما شنیدن کی بود مانند دیدن!!