در برگریز باغ غم انگیز عشق تو
من مرغ بی ترانه ی پاییز حسرتم
سر زیر بال کرده و دل کنده از بهار
سرشار ناامیدی و لبریز حسرتم
یک دست گرم، شعله به جانم نمی زند
فانوس کور یأسم و آویز حسرتم
در لحظه های من اثری از فروغ نیست
تاریک تر ز شام غم انگیز حسرتم
آه از تو ای فروغ که از من رمیده ای
وای از تو ای امید که از من بریده ای
دور از تو ای امید دل نا امید من!
گیرم به دست، دست کدامین امید را؟
در خنده های گرم کدامین لبان نوش
یابم فروغ خنده ی صبح سپید را؟
با من بگو، بگو که جدا از تو سر کنم
در گوش دل، سرود کدامین نوید را؟
دور از تو ای قرارِ دلِ دل شکستگان!
ساز شکسته ام که نیاید ز من فغان
هر صبحدم که دخترک تازه سال روز
نوشد به ناز، شیر سپید پگاه را،
در هر غروب تلخ، که خورشید نیمه جان
سر می دهد سرود غم شامگاه را،
هر شب که آسمان به سر و سینه می زند
الماس های روشن پروین و ماه را،
با یاد خنده های خوش آهنگ و گرم تو
سر می دهم ترانه ی جانسوز آه را
داد از تو ای امید! که بردی مرا ز یاد
یاد از تو ای امید! که یادت به خیر باد!
یاد آنکه از شکوه دل انگیز عشق ما
اشک ستاره از سر مژگان شب چکید
یاد آنکه از نگاه تو خورشیدها شکفت
یاد آنکه از لبان تو گلبوسه ها دمید
یاد آنکه در سکوت فریبای لحظه ها
تنها صدای بوسه ی ما را خدا شنید
یاد آنکه عشق بود و هوس بود و راز بود
من بودم و تو بودی و یک داستان امید
بر سبزه می خزید به نرمی، تن نسیم
می ریخت گل به بستر ما، دامن نسیم
آن قصه های گرم که در خوابگاه عشق
می گفت شهرزاد نگاهت به من، چه شد؟
آن شب که از شکوه دل انگیز عشق ما
جان می گرفت قصه ی «یک جان، دو تن» چه شد؟
گفتی که دوست دارمت از جان، به من بگو
آن عهد و آن شبان خوش و آن سخن چه شد؟
ای از فریب، جان تو لبریز! وای تو!
وای تو، ای فریب غم انگیز! وای تو!
دیگر نشان نمانده از آن لحظه های گرم
دیگر نشسته است زمان، در عزای عشق
دیگر شکسته، ای همه رسوایی و دروغ!
سنگینی فریب تو، پشت خدای عشق
آری به کوره راه غم انگیز زندگی
دیگر فریب می رود از جای پای عشق
دیگر پس از دروغ تو و عهد سست تو
ای از فریب، جانِ تو لبریز! وای عشق
در عهدت ای دریغ، فروغ دروغ بود
عشقت دروغ بود، دروغِ دروغ بود
«حسین منزوی»
:::
:(