آخر تابستون رفتیم شمال؛ کلا زیاد میریم ولی این بار که رفتیم خاطرات قدیم بیشتر از همیشه برام زنده شد. اولش که رسیدیم خونه، هنوز چند ساعتی از رسیدن مون بیشتر نگذشته بود که مامی گفت: «میگم تو که رفتی جهادی، بیا و یه جهادی هم اینجا راه بنداز و دیوارا رو رنگ کن!» منم که مظلوم، نه تو کارم نیس، گفتم چشم!! کارم که تموم شد، خواستم بساط رنگ رو جمع کنم، یه چوب که باهاش رنگا رو به هم میزدم زیادی اومد، نمیدونستم چه کارش کنم! یه کم این دست و اون دست کردم و...

تا حالا چوب کاری کردین؟؟! کار سختیه ها!! من اولین بارم بود!!!

 

 

دیوارا رو رنگ کردم و بعد نوبت حیاط شد. هرس کردن علف های هرز و درخت ها و ...

اینم حیاط و باغچه مون

 

بچه که بودیم، من و داداشام کلا به آتیش سوزوندن خیلی علاقه داشتیم. آتیش سوزوندن واقعی ها!! اما مامی همیشه کبریتا رو قایم میکرد و اگه هم میدید که ما رفتیم کبریت خریدیم دعوامون میکرد و ازمون میگرفت. واسه همین ما یه سوراخ تو دیوار کندیم و کبریت رو اونجا قایم میکردیم!!!

عاوره خلاصه!!