باور نمی کنم...
دروغ است
دروغ...
لیلی!
رمضان برای من تمام نخواهد شد
تا با چشمان خودم نبینمت!
«لیلی»
:::
پ.ن 1: اینجا هوا سرده... اینجا... یودیگا...
پ.ن 2: داره می ایسته کم کم...
پ.ن 3: زود خوب شو...
پ.ن 4: ...
دروغ است
دروغ...
لیلی!
رمضان برای من تمام نخواهد شد
تا با چشمان خودم نبینمت!
«لیلی»
:::
پ.ن 1: اینجا هوا سرده... اینجا... یودیگا...
پ.ن 2: داره می ایسته کم کم...
پ.ن 3: زود خوب شو...
پ.ن 4: ...
جای گرم نفس های گرمت
آنقدر خالی بماند
که دیگر هیچ وقت نشود
یخ تنم را آب کرد
لیلی!
تا به حال
سابقه نداشته است
کسی از سردخانه به خانه برگردد...
«لیلی»
:::
پ.ن: «به خاطر تو التماس کردم؛ با لب هایی که خواهشم بلد نیست» اینو علی لهراسبی تو آهنگ راه شمالی میگه. اما فقط "میگه"... (دانلود)
پ.ن: حتما سری به اینجا بزنید.
در کوچه های خلوت و متروک شهرمان
از عشق جز تو هیچ نشانی نیافتم
در ازدحام بی کسی دست هایمان
دل را به جز به چشم سیاهت نباختم
بار گناه آدم و حوا به روی دوش
در غربت حریم دلت پا گذاشتم
از خیر خاک پاک بهشتی گذشتم و
سیبی که چیده بودمش آنجا گذاشتم
دنبال تو نفس به نفس در به در شدم
در حسرت کنار تو بودن گداختم
یک روز هجر و دوری و یک روز انتظار
هر درد را از عشق بگویی شناختم
دنبال چشم های سیاهت، سیاه شد
چشمان بی فروغ و فروغ جوانی ام
جز اشک و آه و درد فراغت برای من
سهمی نبوده از تو در این زندگانی ام
هرچند سخت، نیست ولی راه دیگری
در راه عشق و عاطفه باید صبور بود
در لحظه های حادثه باید چو کوه شد
محکم ترین بلند، ولی سوت و کور بود
حالا دلم خوش است که فهمیده ام که تو
دوری برای اینکه زمین جای ماه نیست
ای ماه روشن همه شب های تیره ام
من عاشقم و عشق به جز درد و آه نیست...
«علیرضا خجو»
:::
پ.ن 1: همیشه از "مخاطب خاص نوشت" ها و "برای ..." ها و از این دست نوشته ها تو وبلاگ بچه ها خوشم میومد و دوس داشتم خودم هم می تونستم از این چیزا بنویسم! یه جورایی خودم هم مینوشتم، اما نه به این وضوح...
پ.ن 2: حرف خوبی زدی... بی خیال دنیا...
پ.ن 3: مهرو جان؛ تولدت مبارک! خوشحالم که دوستای به این خوبی داری!! :دی
پ.ن 4: من فعلا علی الحساب خوب شدم!(صرفا جهت اطلاع) :دی
++ از بین 20 نفری که طی دو روز بهشون زنگ زدم، 5 نفر اومدن... نمی خوام منتظر بمونم تا ببینم 9595 چند نفرشون میان...
+++ ممنون بچه ها که اومدین؛ اما هیچی عوض نشد...
++++ راست گفتی... تنهایی این نیست که آدم دور و برش شلوغ نباشه... آدم از درون تنها میشه...
+++++ می دانی تنهایی کجایش درد دارد؟! انکارش!! (موافق نیستم با این جمله!)
++++++ دیگه دلتنگ کسی نیستم... دلتنگ دریا هستم... دریایی که وقتی کنارشم هم دلتنگی م رفع نمیشه... دلتنگ بارون هستم... بارونی که وقتی زیرشم هم دلتنگی م رفع نمیشه...
+++++++ دلم یه سفر دووووووووووووووووور می خواد... بی برگشت...
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وآن که اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل «حافظ» روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
:::
پ.ن: مرسی که هستی...
ا
ر
ا
ن گرفت
از پلکان ابر بالا رفت
زن
بی اجازه
قهرمان قصه ی من شد
خورشید را
از روی سقف آسمان
برداشت
سیگار خیسش
با تب خورشید روشن شد
*
پُک زد
میان ابرها
سیگار خیسش را
به بادهای مضطرب بخشید گیسش را
ب
ا
ر
ا
ن
تنش را زخم زد
ب
ا
ر
ا
ن
تنش را خورد
بر صورتش هاشور
در رگ هاش سوزن شد
با لحن دریا داد می زد
:ناخدا خورشید!
این بادها پیراهنم را بادبان کردند
دریا،
به ساحل می بَرد کشتی شعرم را.
دریا شبیه چشم های وحشی زن شد
(ساحل
شما را وارد شعر جدیدی کرد)
در گوش ماهی ها
زنی
آواز می خواند
من
می شناسم لهجه ی دریایی اش را
*
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (پی نوشت دارد)
ایمان بیاوریم
به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن چه برفی می بارد...
«سید احمد حسینی»
***
پی نوشت:
فروغ فرخزاد