ماه
در کوچه های خلوت و متروک شهرمان
از عشق جز تو هیچ نشانی نیافتم
در ازدحام بی کسی دست هایمان
دل را به جز به چشم سیاهت نباختم
بار گناه آدم و حوا به روی دوش
در غربت حریم دلت پا گذاشتم
از خیر خاک پاک بهشتی گذشتم و
سیبی که چیده بودمش آنجا گذاشتم
دنبال تو نفس به نفس در به در شدم
در حسرت کنار تو بودن گداختم
یک روز هجر و دوری و یک روز انتظار
هر درد را از عشق بگویی شناختم
دنبال چشم های سیاهت، سیاه شد
چشمان بی فروغ و فروغ جوانی ام
جز اشک و آه و درد فراغت برای من
سهمی نبوده از تو در این زندگانی ام
هرچند سخت، نیست ولی راه دیگری
در راه عشق و عاطفه باید صبور بود
در لحظه های حادثه باید چو کوه شد
محکم ترین بلند، ولی سوت و کور بود
حالا دلم خوش است که فهمیده ام که تو
دوری برای اینکه زمین جای ماه نیست
ای ماه روشن همه شب های تیره ام
من عاشقم و عشق به جز درد و آه نیست...
«علیرضا خجو»
:::
پ.ن 1: همیشه از "مخاطب خاص نوشت" ها و "برای ..." ها و از این دست نوشته ها تو وبلاگ بچه ها خوشم میومد و دوس داشتم خودم هم می تونستم از این چیزا بنویسم! یه جورایی خودم هم مینوشتم، اما نه به این وضوح...
پ.ن 2: حرف خوبی زدی... بی خیال دنیا...
پ.ن 3: مهرو جان؛ تولدت مبارک! خوشحالم که دوستای به این خوبی داری!! :دی
پ.ن 4: من فعلا علی الحساب خوب شدم!(صرفا جهت اطلاع) :دی