المنه لله که در میکده باز است

المنه لله که در میکده باز است

زان رو که مرا بر درِ او روی نیاز است

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره ی لیلی

رخساره ی محمود و کف پای ایاز است

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه ی کوی تو هر آن کس که بیاید

از قبله ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل «حافظ» مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

:::

پ.ن: تصنیف چند بیت از این شعر از مهسا.وحدت(دانلود)

نه؛ جدی!!

این سوال بنیادی همیشه موقع امتحانا ذهن منو مشغول... البته مشغول که نه، همیشه موقع امتحانا یه بار این سوال از ذهنم رد میشه که:

این مرضِ حالِ درس خوندن نداشتن، حتی وقتی دو تا امتحان تو یه روز و یه ساعت داری، درمونی، چیزی نداره؟؟

:::

پ.ن ۱:

رفیق! دو تایی شدنتون مبارک؛ لبخند رو لبات موندگار باشه

:::

پ.ن ۲:

همیشه مقصدم بودی، کجا با تو سفر کردم؟

چقدر تنها برم دریا؟ چقدر تنهایی برگردم؟؟

...

من اینجوری دلم خوش نیست،شبم با ترس هم مرزه

بهشتم اون ورش باشه، به این برزخ نمی ارزه

(احسان خواجه امیری؛ دریا)(دانلود)

مثل...

مثل برگه های شعرهای جامانده

از دو شاعرِ

هم دردِ

هم کلامِ

هم مسیر

روی آخرین صندلی دو نفره ی اتوبوس


مثل خستگی های چند هفته ایِ جا مانده

روی پاها و لابه لای انگشت های نزدیک ترینِ آدم های دووور


مثل دخترِ دیوانه ی دل به موج ها سپرده ی تنهای جامانده

در ساحل


مثل آرزوهای جامانده

بین دغدغه های گاه و بیگاهِ این زندگیِ شلوغ


مثل حرف های در گلو جامانده ی

نوشته نشده در نامه های عاشقانه ی گم شده 

میانِ کاغذهای 

سیاه و

سفید و 

کاهی


مثلِ ردپای جامانده 

از پیاده رَوی

روی برف های تازه باریده 


مثل برف آب نشده ی جامانده

روی قله ی کوه

- در بهار - 


مثل ناخدای جامانده

از کشتی


مثل بچه کبوتر جامانده

از پرواز


مثل ماهی جدا شده از گروهِ جامانده

در تور ماهیگیر


- مثل همه ی جاماندن های احتمالی -


حتی مثل جاماندنِ

آدم های دیر رسیده به ایستگاه قطار


حتی مثل پاهای جامانده

روی 

تنها مینِ ضد نفرِ زیر خاک مانده از دورانِ جنگ


حتی جامانده تر از این ها


و جامانده تر

از اسکناس مچاله شده ی خرج نشده ی جامانده 

در جیب شلوار 


و حتی جامانده تر از 

بچه های دبیرستانی خواب مانده ی جامانده 

از جلسه ی امتحان نهایی 

است

دلم؛


که جا مانده در جایی حوالی چشمانت...

«لیلی»

:::

پ.ن 1: ادامه مطلب رمزدار، فایل صوتی همین شعر با صدای خودم

پ.ن 2: آقا خو فکر منم بکنین خو من مثلا پاشم بیام رمز بدم خودم الکی که بیاید صدامو بشنوفین؟؟ نمیشه کو! :دی

پ.ن 3: خواستم چیزی بگم، ولی بیخیال. این پستم رو خیلی دوس دارم، نباس با گفتن یه سری چیزا حال و هواشو خراب کنم. 

پ.ن 4: سارا! سری بهم نمی زنی؟!

ادامه نوشته

کیستی...

کیستی که من اینگونه به اعتماد، نام خود را با تو می گویم، کلید خانه ام را در دستت می گذارم، نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم، به کنارت می نشینم و بر زانوی تو، اینچنین آرام به خواب می روم...

کیستی که من اینگونه به جِد، در دیار رؤیاهای خویش با تو درنگ می کنم...

(از نامه های عاشقانه ی شاملو و آیدا)

:::

دلم تنگه(گل.شیف.ته فر.ا.ها.نی)

 

let me be your hero

would you dance

if I asked you to dance

would you run

and never look back

would you cry

if you saw me crying

would you save my soul, tonight


would you tremble

if I touched your lips

or would you laugh

oh, please tell me this

now would you die

for the one you love

hold me in your arms, tonight


I can be your hero, baby

I can kiss away the pain

I will stand by you for ever

you can take my breath away


would you swear

that you'll always be mine

or would you lie

would you run and hide

Am I in too deep

Have I lost my mind

I don't care... You're here tonight


I can be your hero, baby

I can kiss away the pain

I will stand by you for ever

you can take my breath away


Oh, I just wanna hold you

I just wanna hold you

Am I in too deep

Have I lost my mind

I don't care... You're here tonight

(hero-Enrique Iglesias)

زندگی..

+ وقتی صبح تو تخت خودم توی خونه مون بیدار میشم و تا ظهر به کارام میرسم و ظهر، بعد ناهار حرکت می کنم و میرم اصفهان و شب تو خوابگاهم... 

میدونی میخوام چی بگم؟ زندگی مثل یه خوابه... خوابی که تند و تند از جلو چشات میگذره... مثل جاده ای که از جلوی چشات رد میشه وقتی از پشت پنجره ی اتوبوس.. یا قطار..


+ شهزاده (شهاب حسینی)

:)

+

لیلی!

از وقتی که رفته ای

بهتر از تمام مردم دنیا می شناسم

چشم های با گریه خواب رفته را

«لیلی»

++ 

چقدر دلتنگ دیدارم(رضا شیری)

نگذار...

نگذار

جای گرم نفس های گرمت

آنقدر خالی بماند

که دیگر هیچ وقت نشود

یخ تنم را آب کرد

لیلی!

تا به حال

سابقه نداشته است

کسی از سردخانه به خانه برگردد... 

«لیلی»

:::

پ.ن: «به خاطر تو التماس کردم؛ با لب هایی که خواهشم بلد نیست» اینو علی لهراسبی تو آهنگ راه شمالی میگه. اما فقط "میگه"... (دانلود)

پ.ن: حتما سری به اینجا بزنید.

خدا

وقتی یه تصادف وحشتناک رو با چشم، از نزدیک میبینی، و دختری احتمالن هم سن و سال خودت، جلوی چشمت میمیره، با خودت فکر میکنی مرگ چقدر نزدیکه و میتونستی تو جای اون دختر باشی. من اینجور وقتا خدا رو تو ذهنم عصبانی تصور میکنم که منتظر اون دختر نشسته تا سوال و جواب و عتاب و خطابش کنه و تا دختره من و من میکنه، بندازدش تو جهنم!! بعد از ترس میلرزم!! اینا چیزاییه که از بچگی تو گوشمون خوندن...

بعد یه کم میشینم فکر میکنم:

خدایی که اینقدر قهر و غضب داشته باشه، خدای من نیست. خدایی که منتظره مچ بنده شو بگیره و عذابش کنه، خدای من نیست. خدایی که ازش بترسم، خدای من نیست... خدای من، مهربون تر از مهربون ترین بنده هاشه. خدای من، منتظره تا وقتی رفتم پیشش، آغوش امنیتش رو باز کنه و همه ی ترس هامو ازم دور کنه. خدای من، دلش برای بنده ش میسوزه. خدای من نمی تونه عذاب کشیدن بنده شو ببینه. خدای من حتی منتظر نمیشه کسی شفاعت بنده ش رو بکنه تا اونو از عذاب نجات بده. خودش نمیذاره عذاب بکشه...

اگه خدا، قراره خدای عصبانیِ بدجنسی باشه که دلش از عذاب بنده هاش خنک میشه؛ همون بهتر که آدم تو بهشتِ همچین خدایی نباشه!

گاهی وقتا خدا رو نزدیک تر از همیشه حس میکنم... مثل همین وقتایی که راجبش اینطور فکر میکنم... خدای مهربون، خدای نزدیک، خدای عاشق... من عاشق این خدام...

:::

پ.ن: من رفتم مشهد...

:::

ب.ن: آهنگ "خدا با ماست" ابی رو خیلی دوست دارم... دانلود

[من این روزا یه حال دیگه ای دارم/ همیشه هیچ وقت اینطور نبودم/ همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم/ به فکر نیمه های پر نبودم/

همیشه فکر می کردم زمین پَسته/ خدا رو سوی قبله میشه پیدا کرد/ همین دیروز سمت این حوالی بود/ یکی در زد، خدا رفت و درو وا کرد/

من این روزا یه حال دیگه ای دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه/ من و تو دیگه تنها نیستیم چون که/ خدا با ما نشسته چای می نوشه...]

:::

ته نوشت:

این دوستان هم "خدانویسی" کردن: بنجامین باتن ... مرد جوان ... فانی ... مهرو ... مانا ... ساحل نشین ... آناهیتا ... هیچ ...

کوتاه

برای سومین بار در عمرم، با جیغ از خواب پریدم؛ نَمیرم یهو؟؟ :)

آهنگ "جشن تنهایی" از "شهاب رمضان" رو دوست داشتم؛ اگه خواستین می تونین از اینجا دانلودش کنین.

عید غدیر هم مبارک.

همین دیگه!