پیاز داغ
پیازش چشمانم را می سوزاند
داغی اش دلم را...
لیلی!
پیاز داغ حرف هایت را کم کن!
«لیلی»
پیازش چشمانم را می سوزاند
داغی اش دلم را...
لیلی!
پیاز داغ حرف هایت را کم کن!
«لیلی»
+ منِ اندوهگین را قصد جان کردی، نکو کردی
منِ اندوهگین را قصد جان کردی، نکو کردی
رقیبان را به قتلم شادمان کردی، نکو کردی
به کنج کلبه ی ویران غم، نومیدم افکندی
مرا با جغد محنت همزبان کردی، نکو کردی
ز کوی خویشتن راندی مرا از سنگ محرومی
ز دستت آنچه می آمد، چنان کردی، نکو کردی
شدی از مهربانی دوست با اغیار و بد با من
مرا آخر به کام دشمنان کردی، نکو کردی
چو وحشی رانده ای از کوی خویشم آفرین بر تو
منِ سرگشته را بی خانمان کردی، نکو کردی
+ تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط
تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط
دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد
جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط
همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف
خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط
بر رُخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پُر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
«فروغ فرخزاد»
:::
پ.ن: ز یاران آنقدر بد دیده ام کز یار می ترسم...