بیا که می میرم

بيا، مرو ز كنارم، بيا كه مي ميرم

نكن مرا به غريبي رها كه مي ميرم

توانِ كشمكشم نيست بي تو با ايام

برونم آور از اين ماجرا كه مي ميرم

نه قول همسفري تا هميشه ام دادي؟

قرار خويش منه زير پا كه مي ميرم

به خاك پاي تو سر مي نهم، دريغ مكن

ز چشم هاي من اين توتيا، كه مي ميرم

مگر نه جفت توام قوي من؟ مكن بي من،

به سوي بركه ي آخر شنا، كه مي ميرم

اگر هنوز من آواز آخرين توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا كه مي ميرم

براي من كه چنينم تو جان متّصلي

مرا ز خود مكن اي جان جدا، كه مي ميرم

ز چشم هايت اگر ناگزير دل بكَنم

به مهرباني آن چشم ها كه مي ميرم

«حسين منزوي»

سیب...

جز تو دلم به شوق نگاهی نمی تپد

کو آن نگاه تو که نگاهش کنم کمی؟

احساس می کنم که به فردا نمی رسم

تکرار می شود غزل سیب و آدمی

  

خوردم فریب سیب نگاهی که داشتی

من آن همیشه عاشق از شهر رانده ام

از آسمان به روی زمینم کشانده اند

اما هنوز چشم به راه تو مانده ام

 

چشمم به راه مانده ز روزی که آمدم

تنها بدی عشق همین است: انتظار

این چشم های خسته و خیسم به راه تو

مانند ابرهای سیاهند در بهار

 

ای کاش یک نفر به تو می گفت درد من

از آسمان بریدن و تنها نشستن است

ای کاش یک نفر به تو می گفت سال هاست

کارم غزل سرودن و در خود شکستن است

 

اشکی به روی گونه ی سردم نمی چکد

انگار صد شب است که بیدار مانده ام

بی اختیار بغض فرو خورده ام شکست

شعری ست ناتمام که هرگز نخوانده ام

 

می خوانمت که باز بچینم ز چشم تو

سیبی که هرگزش تو ندادی به دیگران

هر چند سخت بود، ولي من براي تو

صد بار حاضرم كه بيفتم از آسمان

 

«عليرضا خجو»

قاتل

کاروان از خود گذشت و منزلی پیدا نشد

بادبان پوسید و گرد ساحلی پیدا نشد

سینه ی این خلق سنجیدم، ز خارا بدتر است

ناله ها خون گشت و راهي در دلي پيدا نشد

دل به ذوق همنشين يك عمر با حسرت گداخت

عاقل... از خيرش گذشتم، جاهلي پيدا نشد

احتمالاً در ازل وقتي مرا مي ساختند

هرچه پاليدند از اين بدتر گِلي پيدا نشد

نفس را صد بار بردم تا كنار باغچه

تيغ هم آماده كردم،‌ قاتلي پيدا نشد

عمرِ خلقي هرزه با دفتر سيه كردن گذشت

عالَمي جان كند و آخر بيدلي پيدا نشد

«محمد كاظم كاظمي»

خاطرات رفته...

"يا او!!

اين غزل مثنوي، شعري نيست كه ليلي گفته! دلتنگي هاي تلخ و شيرين ليليِ كه وقتي جاري شده روي كاغذ، شبيه يه چيزي شده كه انگاري بهش ميگن شعر!!

اينجا ديگه ليلي شعر نگفته! اين شعره كه داره توي بيت بيت اش از ليلي ميگه! از حسش، از ديوونگي ش، از زندگي ش توي تك تك اين لحظاتي كه گذشت، از غوغاي درونش و از دلتنگي ش!

همين."

:::

پ.ن:

رمز مطلب تاریخ روزیه که این شعر تو کلاس خونده شد. مثلا اگه تاریخ اون روز باشه 89/06/05 رمز مطلب اینطور میشه: 050689

ادامه نوشته