قاتل
کاروان از خود گذشت و منزلی پیدا نشد
بادبان پوسید و گرد ساحلی پیدا نشد
سینه ی این خلق سنجیدم، ز خارا بدتر است
ناله ها خون گشت و راهي در دلي پيدا نشد
دل به ذوق همنشين يك عمر با حسرت گداخت
عاقل... از خيرش گذشتم، جاهلي پيدا نشد
احتمالاً در ازل وقتي مرا مي ساختند
هرچه پاليدند از اين بدتر گِلي پيدا نشد
نفس را صد بار بردم تا كنار باغچه
تيغ هم آماده كردم، قاتلي پيدا نشد
عمرِ خلقي هرزه با دفتر سيه كردن گذشت
عالَمي جان كند و آخر بيدلي پيدا نشد
«محمد كاظم كاظمي»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۳ ساعت 17:20 توسط لیلی
|