چشمانت

: «شروعِ شعر...»

: «کجا؟»

: «انتهای چشمانت!

وَ کُلِّ شعر...»

: «برای؟»

: «برای چشمانت!

فضای خانه ی ما و طنین گرم صدات

کبوتر دل ما و هوای چشمانت

خدا میان دو چشمت نشسته، پس دیگر

بگو که را بپرستم به جای چشمانت؟

سپرده کشتیِ چشمان بی پناهم را

به آب های جهان، ناخدای چشمانت

نه من، که ماه و تمام ستارگان مست اند

از آن شبی که شدند آشنای چشمانت

مدار گردش دنیاست چرخش چشمت

کجاست مرکز دنیا؟ کجای چشمانت؟

تو پلک بسته ای و روز، شب شده (خورشید

طلوع می کند از ابتدای چشمانت)

نخواه شعر بخوانم من از به جز چشمت

که هر چه شعر شده مبتلای چشمانت!»

:::

با تلخیص از «مهدی زارعی»

ربنا!

اول ماه رمضون، يكي از آشناها يه پيامكي به مناسبت شروع اين ماه بهم فرستاد. اون پيامك اين بود:

"با شنیدن کلمه ی «ربنا» دم افطار به آدم یه حال دیگه ای دست میده. انگار همه در خونه ی خدا منتظرن تا در باز بشه و برن تو! اگه همون موقع دلت یه کم شکست یا لرزید یادی از منم بکن!"

اولش مثل همه ی پیامک های اینجوری که واسه آدم میاد، سر سري خوندم و ازش گذشتم. دو سه روزي از ماه رمضون گذشت و من همه ش با خودم فكر مي كردم كه چرا امسال حس ماه رمضون ندارم!!

بعد از چند وقت، يه بار كه داشتم توي اينباكس موبايلم به پيام هام نگاه مي كردم، دوباره چشمم افتاد به همين پيامكي كه اينجا نوشتم و چشمم موند رو كلمه ي «ربنا». و بعد ياد ربنا ي شجريان افتادم كه هر سال دم افطار ناخودآگاه حس ماه رمضون رو به آدم القا ميكرد! يادم افتاد كه امسال هيچ خبري از اون ربناي دم افطار كه واقعا دل آدم رو مي لرزوند نيست!!

پ.ن:

۱. میدونم این پستم بی شعره و خارج از قوانین وبلاگم! اما خودم حوصله ی شعر رو نداشتم! شما رو نمیدونم!!

۲. اگه شما هم دلتون واسه «ربنا» ی شجریان تنگ شده میتونید از اینجا دانلودش کنید!!

شعر آشنا...

كاش اين فاصله ها اين همه پر رنگ نبود

يا اقلّا دل غارت زده ام تنگ نبود

كاش اين ثانيه ها زود به سر مي آمد

كاش... اي كاش فقط پاي زمان لنگ نبود

 

كاش ديدار همين فرصت كوتاه نبود

سهم اين قلب من از عشق فقط آه نبود

يا فقط كاش كه «او» در «دل من» جای نداشت

جای آن «یوسف مصری» که ته «چاه» نبود!!

 

آخر این تلخی هجر تو به سر خواهد شد؟

روشن از دیدن روی تو بصر خواهد شد؟

تو بگو ماه من! این صبر و تحمل تا کی؟

کی بگو وعده ی دیدار دگر خواهد شد؟

 

چشم بر هم زدنی فرصت دیدار گذشت

نشود باورِ قلبم... ولی انگار گذشت

گرچه هرگز نرود عشق تو از یاد ولی

دل مجنون من از لیلی اش این بار گذشت...

«لیلی» 

:::

پ.ن:

این شعر رو که سرودم، یه دور از روش خوندم و بعد، به نظرم ميرسيد كه اين شعر خيلي آشناس! انگار يه بار قبلا يه جايي خونده بودمش!!!

...

آمدی در دل نشستی تا پریشانم کنی

آتشی در جانم افکندی که ویرانم کنی

«چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود»

زین سبب بشکستی ام تا مات و حیرانم کنی

یوسفی بودی که یاد از پیر کنعانت نبود

در غمت افسردی ام تا بیت الأحزانم کنی

زخمی شمشیر عشقم؛ آه سیمرغ عزیز

نوشدارویی بیاور بلکه درمانم کنی

دل نخواهم کند از طعم لبان سرخ تو

چون شود با بوسه ای یک بار مهمانم کنی؟

باز امشب هم چو دیگر ها هراسانم عزیز

می شود آیا رها از بیم طوفانم کنی؟

می شود آیا بیایی دست در دستم نهی

شانه ات را تکیه گاهی بهر بارانم کنی؟

من دگر لیلا نخواهم بود... لیلایم تویی

باز مجنون می شوم تا کاسه گردانم کنی!!

«لیلی»

:::

پاورقی:

۱. چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود/ بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم (فاضل نظری)

۲. صحنه ی احسان لیلی کاسه ی مجنون شکست/ چون کند کز کاسه گردانیّ عاشق عار داشت (شهریار)

انکار

از تمام رمز و راز هاي عشق

جز همين سه حرف،

جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي

چيز ديگري سرم نمي شود!

من سرم نمي شود

ولي

راستي

دلم

كه مي شود!

«قيصر امين پور»