چشمانت
: «کجا؟»
: «انتهای چشمانت!
وَ کُلِّ شعر...»
: «برای؟»
: «برای چشمانت!
فضای خانه ی ما و طنین گرم صدات
کبوتر دل ما و هوای چشمانت
خدا میان دو چشمت نشسته، پس دیگر
بگو که را بپرستم به جای چشمانت؟
سپرده کشتیِ چشمان بی پناهم را
به آب های جهان، ناخدای چشمانت
نه من، که ماه و تمام ستارگان مست اند
از آن شبی که شدند آشنای چشمانت
مدار گردش دنیاست چرخش چشمت
کجاست مرکز دنیا؟ کجای چشمانت؟
تو پلک بسته ای و روز، شب شده (خورشید
طلوع می کند از ابتدای چشمانت)
نخواه شعر بخوانم من از به جز چشمت
که هر چه شعر شده مبتلای چشمانت!»
:::
با تلخیص از «مهدی زارعی»
