گمان کردم تویی...

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

«فاضل نظری»

:::

پ.ن:

آبان از دوستش نقل كرده بود كه مي گفت وبلاگ نويس ها دو موقع از سال غيب ميشن؛ يكي وقتي حالشون خوبه، يكي وقتي حالشون بده... به جورايي موافقم ولي مگه آدم يا حالش خوب نيست يا بد؟ فكر كنم بايد اينطوري تصحيحش كنيم:

وبلاگ نويسا دو موقع از سال غيب ميشن؛ يكي وقتي حالشون خييييلي خوبه؛ يكي وقتي حالشون خييييلي بده!! :)

خاطره

چنان که از قفس هم، دو یاکریم به هم

ز پشت پنجره ما خیره میشدیم به هم

به هم شبیه؛ به هم مبتلا؛ به هم محتاج

چنان دو نیمه ی سیبی که هر دو نیم به هم

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم

«فاضل نظری»

قبل از عمل(کنکور)!!!

فقط يه روز مونده به روز واقعه!! بين خوف و رجام!

استرس؟ ندارم.

ترس؟ يه كمي. نه از خودش هااا ؛ از نتيجه ش.

اميد؟ دارم! اونم زياد!

دعا لازمم؛ مثل هميشه!

------------------------------------------------------------------

"مي پندارم ماه!"

به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد

كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟

سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم

با همين سنگ زدن، ماه به هم مي ريزد

عشق بر شانه ي هم چيدن چندين سنگ است

گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد

آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده ست

دل به يك لحظه ي كوتاه به هم مي ريزد

آه! يك روز همين آه تو را مي گيرد

گاه يك كوه به يك كاه به هم مي ريزد!

«فاضل نظري»

خط ها

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

«فاضل نظری»

پ.ن:

۱. رسید... موقع رفتن رو می گم! موقع دل بریدن و بیخیال شدن... واسه تقریبا ۱۲۰ روز! تقریبا ۴ ماه! از دو جهت میشه بهش نگاه کرد:

اول اینکه من یه کنکوری ام و برای یه کنکوری زمان مثل برق میگذره!

دوم اینکه من یه دیوونه ام که زود دلتنگ میشم و معنی قانون نسبیت و انبساط زمان رو هم میدونم!!!

اما از هر جهت بهش نگاه کنی دوران خوبی نخواهد بود!! ولی شما دعا کنید که خوب باشه! آخه آرزو بر جوانان عیب نیست!!

۲. در نظردونی رو باز گذاشتم و دیگه احتیاجی به تایید کردن نداره! پس بی زحمت جنبه داشته باشید و چیزای بدبد نگید!!

۳. باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست/عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است!!

۴. دعا کنین...

۵. خداحافظ تا ۴ ماه دیگه!!

۶.

به سوی ساحلی دیگر

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم 

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم

بجز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش، از آب و گِلی دیگر

طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر

«فاضل نظری»

چه فرقی می کند؟؟

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

«فاضل نظری»

بیم فرو ریختن

بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

«فاضل نظری»

شاخه گلی برای مزار

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

«فاضل نظری»

نگرانی

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

«یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم»

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم!!

«فاضل نظری»

خداحافظی

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد!!

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

«فاضل نظری»

رکعت دوم

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه

آنقدر «خیره» شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره بین به تماشای من گرفت

آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت

بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب؟ یا شب گرداب؟ هیچ یک

دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا

از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار

تا گفتم السلام علیکم -  شروع شد!

«فاضل نظری»

حادثه

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق بجز خیر برنمی آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درخت ها به من آموختند: فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پرغبار من بنویس:

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست!

«فاضل نظری»

قناعت

 

شعله ی انفس و آتش زنه ی آفاق است

«غم» قرار دل پرمشغله ی عشاق است

جام «می» نزد من آورد و بر آن بوسه زدم

آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم

لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام:

عشق گنجی ست که افزونی اش از انفاق است

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست

عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است!

«فاضل نظری»

راز

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق

«فاضل نظری»