میهمان ناخوانده
باز هم
بی اجازه
می دوند انگشت های بی پروایت
در جنگل موهایم
ـ مثل یک گله اسب وحشی
که می گریزند از شکارچیِ اسب های چموش ـ
باز هم
می پرند در میان حرف هایم
کلمات شعرهای تو
ـ مثل گنجشک کوچکی
که یواشکی
به داخل اتاق می آید
از پنجره ای نیمه باز ـ
باز هم
عطر شعرهایت
می پیچد در فضای اتاق
و احاطه می کند لحظه های مرا
ـ مثل یک مار
که حلقه می کند خود را به دور طعمه اش ـ
باز هم
بوسه می چینی
از برق چشم هایم
ـ مثل یک کلاغ
وقتی که با نوکش
بر می دارد حلقه ی درخشانی را از روی زمین ـ
لیلی!
تو
مثل یک میهمان ناخوانده ای
که می دانی باید
کوبه ی کدام در را بزنی
تا بیشتر از هر مهمان دیگری
خوش آمد بشنوی
«لیلی»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۱ ساعت 21:56 توسط لیلی
|