یه نفر همیشه می گفت: «اگه راس می گی خدایی

یه چیزی بگو بدونم که "کی" و "کِی" و "کجا" یی؟

واسه چی عشق تو باید دلمو لِه کنه هر شب

مگه من گندمم آخه؟ یا تو سنگ آسیایی؟»

یه نفر که خوب می دونه ریشه هاش دارن می پوسن

میون کرمای گُشنه، توی این خاک کذایی

یه نفر که عشقت اونو رو زمین هوایی کرده

یه زمینیِ دیوونه، یه زمینیِ هوایی!

تو دلش گریه وُ ... لب هاش واسه تو فقط می خنده

(نمی دونی توی جشنی یا تو مجلس عزایی)

یه نفر که وقتی عشقت یه شب آتیش به تنش زد

با خودش می گفت که به به، چه شبی، چه ماجرایی!

حالا هیچ چیزی نمونده توی خاکسترش حتی

نه سر و گوش و نه چشمی، نه دل و دست و نه پایی!

دیگه فهمیده خودش اونی یه که هیچ "چی" نبوده

دیگه می دونه تو "او"نی، تو "من"ی، "تو"یی، تو "ما"یی

دیگه حتی نمی پرسه که "کی" و "کِی" و "چی" هستی

دیگه خالی شده از پرسشای "چون و چرا"یی

دیگه خوب می دونه باید که بشینه دست به سینه

سر به زیر و خوب و آروم، مثل بچه ابتدایی

دیگه هیچ چیزی رو جز تو، نَه می خواد و نَه می بینه

می گه هر "بها"یی بی تو، یعنی عینِ بی بهایی

ولی اون یه عمره اینجاس، پشت این دری که بسته س

درو وا کن تا ببینی اومده واسه گدایی

چه شبایی که به عشقت اومد و در زد و در زد

ولی هی شنید همین رو که به اون می گفت صدایی:

«به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی»

                                                               «مهدی زارعی»

پ.ن:

امشب شب جمعه بود و طبق معمول من بودم و حرم حضرت معصومه و دعا کمیل... نمی دونم چرا همش خاطرات مکه جلو چشمم بود!!!

..........