در دو چشمش گناه می خندید

بر رُخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید


شرمناک و پُر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت


سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

«فروغ فرخزاد»

:::

پ.ن: ز یاران آنقدر بد دیده ام کز یار می ترسم...