رمز پریشانی

عشقت آموخت به من رمز پریشانی را

چون نسیم از غم تو بی سر و سامانی را

بوی پیراهنی ای باد! بیاور، ورنه،

غم یوسف بکشد عاشق کنعانی را

دور از چاک گریبان تو آموخت به من

گل من! غنچه صفت سر به گریبانی را

آه از این درد که زندان قفس خواهد کشت

مرغ خو کرده به پرواز گلستانی را

لیلی من! غم عشق تو بنازم که کشی

به خیابان جنون قیس بیابانی را

همه، باغ دلم آثار خزان دارد، کو؟

آن که سامان بدهد این همه ویرانی را

«حسین منزوی»

چه فرقی می کند؟؟

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

«فاضل نظری»

خاطره

عشق چیزی به جز فرو رفتن، داخل چاه آرزوها نیست

                                           خسته ای از همه و می بینی در دل هیچ کس تو را جا نیست

خالی از حس زندگی شده ای، مثل یک قاب عکس تو خالی

                                       مثل شعری که مانده لای کتاب، گر چه ناخوانده است، زیبا نیست!

لحظه ها رفته اند و جا مانده، رد پاشان به روی چهره ی تو

                                    همدمت عکس و شعر و خاطره است، در نگاهت «امید» فردا نیست

واقعیت چقدر سنگین است، چقَدَر تلخ مثل قهوه ی ترک

                                                    دل به دریا نزن که می بینی، واقعیت شبیه رؤیا نیست

واقعیت شبیه قصه ی ماست، تلخ و تکراری و غم آلوده

                                                     مثل وقتی که ماهی آزاد، در زلال عمیق دریا نیست

چقَدَر دور مانده ایم از هم، چقَدَر دور مانده ایم از عشق

                                      عشق هرچند حرف تک تک ماست، هیچ کس مثل عشق تنها نیست

...

«علیرضا خجو»

بی تو

دلم برای خودم تنگ می شود بی تو

و خط فاصله پر رنگ می شود بی تو

نمی شود که ببینم درون آینه را

که جنس آینه از سنگ می شود بی تو

تمام خاطره ها با تو زنده می مانند

حضور خاطره دلتنگ می شود بی تو

که ساز خسته ی من با تمام زیباییش

چقدر زشت و بد آهنگ می شود بی تو

تمام حرف من این است؛ ماه کوچک من!

که زنده بودن من ننگ می شود بی تو...

«علیرضا خجو»

باز این دل تنها...

ای کاش دل کبوتر جَلدِ حرم نبود

ای کاش روزی دلم این قدر غم نبود

اصلاْ ندیده بودمت ای کاش... نه... ولی

آن وقت سهمم از تو همین قدر هم نبود...

آخر چرا میان همه من... بگو چرا؟!

دور و بر تو عاشق دلخسته کم نبود

می خواستی که دربه درت باشم و شدم

این هم تقاص دل به تو دادن... بس ام نبود؟؟!

«علیرضا خجو»

پ.ن:

تازگی ها تو کتاب ادبیات مون این بیت رو خوندم:

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

...

بیم فرو ریختن

بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

«فاضل نظری»

شاخه گلی برای مزار

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

«فاضل نظری»

نگرانی

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

«یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم»

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم!!

«فاضل نظری»

خداحافظی

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد!!

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

«فاضل نظری»